احمد بن محمد ميبدى

274

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

كرده ، آسمان معرفت را هم به آفتاب علم و ماه توحيد و ستارگان خواطر آراسته و آن را نظاره‌گاه آسمانيان كرده ، هرگاه شيطان قصد استراق سمع كند ، ستارگان از آسمان عزّت آن را سنگ باران كنند . هم چنان كه در بسيط زمين هفت دريا است كه در آن معاش و منافع خلق تأمين است ، در زمين خدمت عارفان نيز هفت دريا است كه راه سالكان است و آن عبارت است از : سكر وجد ، برق كشف ، حيرت شهود ، نور قرب ، ولاية وجود ، بهاء جمع ، حقيقت افراد . كه اين هفت دريا بر سر كوى توحيد نهاده و تا سالكين راه حقيقت از اين هفت دريا نگذرند به حقيقت توحيد نرسند . . . . وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ . آيه . هرجا جهل است همه ظلمت است يعنى كه هرجا نادانى است همه جا تاريكى است و هرجا علم است همه جا نور است يعنى هرجا دانش است همه جا روشنائى است و آنجا كه علم و عمل است نور بالاى نور است . پس بنده تا در تدبير كار خويش است در ظلمت جهل است و غشاوهء غفلت و تا در تفويض است در ضياء معرفت است و نور هدايت . در آثار خطاب به فرزند آدم آورده‌اند كه : اى بنىآدم : دو كار بزرگ تو را در پيش است ، يكى امر و نهى به كار داشتن كه ما بر تو نهاديم ، و پيوسته ملازم آن باش ، ديگرى تدبير امور خويش كه آن ما در خود پذيرفتيم و تو دل از آن آسوده دار كه ما تدبير بندگان خود را به علم خود كنيم كه ما به حال بندگان خود بينا و آگاهيم . 2 - هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ طِينٍ . آيه . اشارت است به اينكه آدم از دو چيز آفريده شده ، طينت و روحانيت ، طينت او خلقى و روحانيت او امرى است ، طينت او را بدست خود ساخت و روحانيت او به امر خود پرداخت ، در آدم هم گلزار بود و هم گلزار ، و گل محل گل بود ، لكن با هر گلى خارى آفريده ، چنان كه با آدم ابو البشر خارى چون ابليس و با ابراهيم خليل خارى چون نمرود و با موسى عمران خارى چون فرعون و با عيسى خارى چون جهودان و با محمّد خارى چون بو جهل بيافريد . لطيفه : چون آدم در فردوس برين آرامش يافت و راست بنشست گمان برد كه هميشه او را همان پردهء سلامت مىبايد زدن ! از درگاه عزّت خطاب رسيد ما مىخواهيم از تو مردى سازيم ، تو چون عروسان به رنگ و بوى قناعت كردى ! چون زنان تا كى نشينى در اميد رنگ و بوى * همت اندر راه‌بند و گام زن مردانه‌وار اى آدم ، دست از گردن حوّا بيرون كن كه تو را دست در گردن نهنگ عشق مىبايد كردن ، و با شير شريعت هم كاسه بايد شدن ! از سر صفات هستى برخيز ، كه تو را بايد با قدم رياضت و با پاافزار ملامت به آفاق فقر سفر بايد كرد و در آن خاكدان رو و بنشين به ويرانه‌اى ، و قناعت كن به نانى و جامه‌اى تا مردى شوى ! جان‌فشان و راه‌كوب و راد زىّ و مرد باش * تا شوى باقى ، چو دامن برفشانى زين دمن اى آدم ، نيك نگر تا خودبين نباشى و دست از خود بيفشانى ، كه آن فرشتگان كه در پردهء تسبيح‌گوئى نواى سبّوح قدّوس زدند ، خودبين بودند و ديده در جمال خود داشتند ، لاجرم باطن آنان از بهر شوف تو ، از عشق تهى كرديم و تو را از قعر درياى قدرت از بهر آن بركشيديم ، تا بر پردهء عصيان خويش نواى ندامت و توبه زنى . دور باش از صحبت خودپرور عادت‌پرست * بوسه بر خاك كف پاى ، ز خود بيزار زن 3 - وَ هُوَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ وَ فِي الْأَرْضِ . آيه . خداوند به ذات خويش در همهء آسمان و زمين ، و به علم خويش در همه جا ، و به صحبت خويش در همهء جان و به قرب خويش در همه نفس و در وجود خويش آنجا كه يابند و در عرفان خويش آنجا كه شناسند همه جا با شما است هرجا كه باشى ، نه جاىگير است به حاجت ولى جاىنماى است به رحمت ،